𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:³⁶

کم‌کم پلک‌هام سنگین شد. توی آغوشش، جایی که امن‌ترین نقطه زمین بود، چشم‌هام رو بستم. برای اولین بار بعد از تصادف، خوابی که دیدم سیاه و سفید نبود؛ پر از رنگ بود. پر از صدای خنده و بوی بارونی که دیگه ترسناک نبود.
فردا صبح که بیدار شدم، تخت خالی بود ولی بوی قهوه کل خونه رو برداشته بود. بلند شدم و با همون پیرهن گشاد تهیونگ رفتم سمت آشپزخانه. تهیونگ پشت به من ایستاده بود و داشت نون تست می‌کرد. یه هودی طوسی پوشیده بود و زیر لبی داشت یکی از آهنگ‌های خودش رو زمزمه می‌کرد.
رفتم جلو و از پشت دستام رو دور کمرش حلقه کردم و سرم رو گذاشتم بین شونه‌هاش.
تهیونگ: (با خنده) اوه، پرنسس بیدار شدن؟
برگشت سمتم و قبل از اینکه چیزی بگم، یه بوسه سریع روی لبم کاشت.
تهیونگ: بشین که امروز کلی برنامه داریم. می‌خوام اولین روزِ “بدون راز” رو جشن بگیریم.
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط